اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو. مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه. عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه. مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان. بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی مادرشوهرم می مونن. بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بریم. بخصوص خانمش که دختر خوبیه و دوست شدیم با هم. حالا اون یه هفته که اینا اینجان، مهدی خیلی به مایلو می رسه.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه. با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم. شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم. البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم. داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش رقصیدی گفتم آره. گفت همین تیکه رو می خوام توی این داستانم بیارم. گفتم باشه بی صبرانه منتظرم تموم شه بخونمش.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
سال های عمر آدم بدون اینکه متوجه باشه، به سرعت برق و باد سپری می شن و از روزهای گذشته، جز یاد و خاطره چیزی نمی مونه. صبح داشتم با دوستم فاطمه صحبت می کردم. فاطمه قدیمی ترین دوستم نیست، اما همیشه صمیمی ترین بود. از سوم دبستان با هم توی یه کلاس بودیم. همسایه بودیم و همبازی. ولی از دوم راهنمایی رسما دوست شدیم و صمیمی. صبح فاطمه زنگ زده بود که بگه مادر طاهره رحمت خدا رفت. طاهره قدیمی ترین دوستمه. از دوم دبستان تا حالا.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
نمی دونم امروز چرا یاد آهنگ سبب از شادمهر افتادم.
بعد هی تو ذهنم مرور می شد و قیافه م اینطوری بود
از متن ترانه ش:
سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم
این یعنی اوج ترانه سرایی برای یه آهنگ بود که اجرا هم شد
بعد ملت میان از آهنگ مهمون شادمهر ایراد می گیرن!
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
امروز همینطور که تو آینه نگاه می کردم دیدم چقدر چهره م آشفته س. از اون طرف چقدر درگیر جمع و جور کردن وسایل واسه اسباب کشی بودم و این طرف هم که اومدیم، باز مشغول پهن کردن وسایل بودم. اصلا هیچی به سر و صورتم نرسیده بودم. ابروهامو که نگو. مادر فولاد زره از من قشنگ تر بود کار و بار رو گذاشتم کنار رفتم نشستم جلو آینه یه کم به صورتم رسیدم. دلم حال اومد. چی بود اون شکل و شمایل.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
یعنی نمی دونم چی بگم از پر رویی بعضی ها. دیروز که پسر دایی شکیب سرزده اومد. این اوکیه. ما مستقلیم، اونم خواسته عمه شو سورپرایز کنه. امروز مادر شوهرم زنگ زده به دخترش که واسه شام بیاین. نمی دونم رو چه حسابی این کارو کرده اونم وقتی خودش نمی تونهپاشه آشپزی کنه. بعد هیچی هم نمی گه.شب من و شکیب و پسر داییش رفته بودیم بیرون یه کم دور بزنیم.خواهر شوهرم زنگ زده که ما پشت دریم چرا کسی نیست.برگشتیم خونه می بینیم بله واسه شام تشریف آوردن هیچی هم نیست.مادر شوهر هم می گه من فراموش کردم که برا شام دعوتتون کردم.اینم باز طبیعیه چون آلزایمر داره دست خودش نیست.حالا خواهر شوهرم جای اینکه پاشه با هم یه چیزی واسه شامآماده کنیم، واسه خودش عین یه مهمون غریبه نشسته تا منپاشم شام درست کنم خو بیشعور خونه ی مادرت اگه خونه ی تو نیست که دخترشی،خونه ی منه که عروسشم؟وظیفه ی منه پاشم پذیرایی کنم ازتون؟منم به شکیب گفتم خودت پاشو یه چیزی آماده کن به من ربطی نداره.حالا بعد از شام نشستیم دور هم، مادر شوهر می گه دلم می خوادفردا واسه ناهار بریم بیرون. خواهر شوهرم گفت من این دفعه می خوام مهمون باشم واسه ناهار!مادر شوهرم هم در میاره می گه چی دوست دارین درست کنه؟ شوکه شدم. یعنی چی درست کنه. گفتم منم آشپزی نمی کنم.شکیب گفت نهایتش جوجه ای چیزی می بریم.اصلا هاج و واج موندم از این حجم از پر رویی. خودتون تصمیم می گیرین، خودتون برنامه ریزی می کنین، زحمتاشو می سپرین به یکی دیگه؟منم که کلا رفتم روی مود زیر بار نرفتن.نخوام کاری رو انجام بدم، دیگه رودرواسی نمی کنم راحت می گم.عکس العملشون هر چی می خواد باشه. فدا سرم.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی