خرید بک لینک

اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو. مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه. عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه. مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان. بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی مادرشوهرم می مونن. بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بریم. بخصوص خانمش که دختر خوبیه و دوست شدیم با هم. حالا اون یه هفته که اینا اینجان، مهدی خیلی به مایلو می رسه.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 5:00

با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه. با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم. شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم. البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم. داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش رقصیدی گفتم آره. گفت همین تیکه رو می خوام توی این داستانم بیارم. گفتم باشه بی صبرانه منتظرم تموم شه بخونمش.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 5:00

سال های عمر آدم بدون اینکه متوجه باشه، به سرعت برق و باد سپری می شن و از روزهای گذشته، جز یاد و خاطره چیزی نمی مونه. صبح داشتم با دوستم فاطمه صحبت می کردم. فاطمه قدیمی ترین دوستم نیست، اما همیشه صمیمی ترین بود. از سوم دبستان با هم توی یه کلاس بودیم. همسایه بودیم و همبازی. ولی از دوم راهنمایی رسما دوست شدیم و صمیمی. صبح فاطمه زنگ زده بود که بگه مادر طاهره رحمت خدا رفت. طاهره قدیمی ترین دوستمه. از دوم دبستان تا حالا.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 5:00

خوشحالی واسه دیگران همسایه طبقه بالایی مون امروز اسباب کشی داشت. خونه سفارشن و اثاث کشی کردن به خونه ی خودشون. حالا این وسط من یه جوری خوشحال بودم انگار خودم خونه دارشده بودم حس خیلی خوبیه وقتی می بینی کسی به چیزی که می خواد می رسه. حتی وقتی توی خیابون ماشین گرون ارزش زیر پای مردم می بینمهم لذت می برم جوری که انگار مال خودمه.کاش قسمت همه بشه خونه دار شدن و ماشین خوب داشتن. کاش توی این سرزمین، همه در امنیت و آرامش و آسایش و رفاهزندگی کنن. تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 19:26 | نویسنده : مژگاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

ببین چند ماه گذشته.آخرین پست وبلاگم واسه تاریخ هشتم اسفند ماه پارساله.یعنی روزی که روز آیندهش جنگ شد و اون روزای مزخرف استارت خورد.نمی خوام از اون روزا بنویسم. از صداهای وحشتناکی که گاه و بیگاه در طول شبانه روز می شنیدیم.به هر حال گذشت.من عید رو نتونستم برم خوزستان. تک تک با اعضای خانواده و فامیل تماس گرفتم و تبریک گفتم. با همه صحبت کردم جز ننه. گوشیش خراب بود و به هر کی هم گفتم وقتی رفتین پیششزنگ بزنین باهاش صحبت کنم، یا فراموش کرد یا جور نشد. فروردین تموم نشده بود که ننه برای همیشه رفت. همه ش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

خاله ماهی، دختر خاله ی ننه بود. همیشه اسمش برام جالب بود. ماهی رو هیچ وقت نشنیده بودم. نه قبل از ایشون، نه بعدش. خاله ماهی بعد از رفتن ننه، از خواب و خوراک افتاد. همه ش گریه می کرد و می گفت خواهرم رفت. اونقدر بیقراری کرد که حالش بد شد و رفت توی کما. چهارم خرداد، دقیقا روز چهلم ننه، خاله ماهی هم رحمت خدا رفت.چهارم خرداد پارسال هم فریبا فوت شد. فک کن امسال چهارم خرداد هم اولین سالروز فوت فریبا بود،هم چهلم ننه بود، هم خاله ماهی رفت. حالا بیست روز قبلش، دایی بزرگه ی شوهرم یعنی دایی هرمز هم رحمت خدا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

چهارشنبه ی گذشته یکی از دوستای شکیب تماس گرفت دعوتمونکرد پنجشنبه شب با مامانش و داداش و زن داداشش و یه دوستمشترک دیگه شون و خانمش همگی با هم به دعوت اونا شامبریم یه جا لب آب بشینیم. پنجشنبه شب با شکیب رفتیم محل قرار که به خونه ی اونانزدیک تر بود. وقتی رسیدن، دیدیم فقط داداشه و زن داداشه اومدن. اونم خشک و خالی بدون حتی یه زیرانداز. هر چی پرسیدیم پ فلانی کو بهمانی کو گفتن نتونست بیاد.شوکه شدیم اصلا. شکیب گفت حداقل بریم خونه ی ما یه زیرانداز بیاریم. دیگه انگار شرمنده شده باشن گفتن نه خونه ی ما نزدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

برادر شوهرم که قبلا گفته بودم دار و ندار خانواده ی پدری شو چند سال بعد از فوت باباشون بالا می کشه و همه رو بر باد می دهو با کلی بدهی می گرخه می ره خارج از کشور،حالا بعد از هزار سال بالاخره زن و بچه هاشو می بره پیش خودش.از روزی هم که اینا رفتن، دیگه یه ریال واریز نکرده واسه پرستار مامانشون. قرار شده بود ما کم و کسر ماهانه ی مامانشونو بگیریم، داداشه و خواهر تهرانی شون هم پول پرستار رو بدن که تقسیمش کردهبودن بین خودشون. حالا اين بیشعوره هم مثل خواهر بزرگه ی بیشعورترشونخودشو کنار کشیده و پول پرستار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

چرا مهمونای مادرشوهر تمومی ندارن.خسته م خب. ***شکیب واسه خودش می ره باشگاه به من می گه تو هم برو. حالشو ندارم انگار. همون تایمی که اون می ره، منم واسه خودم زومبا می ذارم و باهاش تمرین می کنم. خیلی حس خوبی داره زومبا. مرسی Beto که این رقص باحال رو اختراع کردی. ***پسر دایی شکیب دندونپزشکه. شعورش ولی در سطح تحصیلاتش نیست. چشش همه ش دنبال دختراس حالا شیش هفت سالم هستازدواج کرده. دیشب بهش گفتم دختر مردم دلش خوشه با یه دکتر وصلت کرده. پر رو می گفت مگه دکترا دل ندارن!***این روزا همه ش بی حوصله م. هر کاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

چقدر دوس داشتم پرتغال بشه قهرمان جام جهانی. فقط هم به خاطر رونالدو. ولی حیف. ***امروز سالروز عقدمونه. شانزدهم خرداد هم سالروز ازدواجمون بود. هیچ برنامه ریزی خاصی نکردم واسه در زمان حاضر. دلم می خواد همسر جان سورپرایزم کنه ***در روز جاری تولد چهارتا گربه هامم هست. روزی که پیدا شدن و به من تحویل داده شدن، بردمشون دامپزشکی واسه چکاپ.دکتر گفتش که حدود دو هفته از تولدشون می گذره. دیگه حساب کردم دو هفته قبل چه روزی می شه که به در روز جاری رسید.آرزو می کنم جوجه هام همیشه سلامت و شاد باشن و مشغول بازی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

بی دلیل!

نمی دونم امروز چرا یاد آهنگ سبب از شادمهر افتادم.

بعد هی تو ذهنم مرور می شد و قیافه م اینطوری بود

از متن ترانه ش:

سبب منم که می شکنم

اما حرفی نمی زنم

اگه هیچ کس برام نموند

واسه اینه که سبب منم

این یعنی اوج ترانه سرایی برای یه آهنگ بود که اجرا هم شد

بعد ملت میان از آهنگ مهمون شادمهر ایراد می گیرن!


تاريخ : سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ | 14:10 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin:.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

آدم گاهی چیزایی می بینه که هیچ جوره قابل درک نیستن. یه خانم خیلی پولدار توی ساختمون خونه ی مادرشوهرم زندگی می کنه. می گم خیلی پولدار چون وقتی وارد خونه ش می شی، انگار واردیه قسمت از قصر شدی. از در و دیوار بگیر تا کل وسایل، لوکس بودن ازشون می باره. حالا همین خانم چند روز پیش یه توله سگ بومی بی مادر پیدا کردهبرده گذاشته تو حیاط ساختمون. تا اینجاش اوکیه چون هیچ کدوم از همسایه ها ایراد نگرفتن. ولی دقیقا همون روز به من گفت می خوام برم سفر و می شهتو حواست بهش باشه تا برگردم؟ گفتم باشه.چند روز نبودش منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

خیلی لذت بخشه شبا کنار پنجره نشستن و بیرون رو تماشا کردن. بخصوص شبایی که ماه دقیقه و توی آسمون شب نورافشانی می کنه. سکوتی که همه جا حکمفرماست، واقعا به روح و ذهنم آرامش می‌ده.تنها پارازیت این لذت و آرامش، چسبای روی شیشه هاست.نمی دونم درشون بیارم یا بذارم بمونن.بگذریم. گاهی کنار پنجره که می شینم، یه شمع روشن می کنم. نور لرزون شمع باعث می شه همه چیز زیباتر به نظر برسه. امشب هم از اون شباس که با این که خیلی خوابم میاد،ولی دلم نمیاد از کنار پنجره کنار برم و بگیرم بخوابم. این سکوت خیلی خوبه. چیزیه کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 11:20

امروز همینطور که تو آینه نگاه می کردم دیدم چقدر چهره م آشفته س. از اون طرف چقدر درگیر جمع و جور کردن وسایل واسه اسباب کشی بودم و این طرف هم که اومدیم، باز مشغول پهن کردن وسایل بودم. اصلا هیچی به سر و صورتم نرسیده بودم. ابروهامو که نگو. مادر فولاد زره از من قشنگ تر بود کار و بار رو گذاشتم کنار رفتم نشستم جلو آینه یه کم به صورتم رسیدم. دلم حال اومد. چی بود اون شکل و شمایل. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:27

یعنی نمی دونم چی بگم از پر رویی بعضی ها. دیروز که پسر دایی شکیب سرزده اومد. این اوکیه. ما مستقلیم، اونم خواسته عمه شو سورپرایز کنه. امروز مادر شوهرم زنگ زده به دخترش که واسه شام بیاین. نمی دونم رو چه حسابی این کارو کرده اونم وقتی خودش نمی تونهپاشه آشپزی کنه. بعد هیچی هم نمی گه.شب من و شکیب و پسر داییش رفته بودیم بیرون یه کم دور بزنیم.خواهر شوهرم زنگ زده که ما پشت دریم چرا کسی نیست.برگشتیم خونه می بینیم بله واسه شام تشریف آوردن هیچی هم نیست.مادر شوهر هم می گه من فراموش کردم که برا شام دعوتتون کردم.اینم باز طبیعیه چون آلزایمر داره دست خودش نیست.حالا خواهر شوهرم جای اینکه پاشه با هم یه چیزی واسه شامآماده کنیم، واسه خودش عین یه مهمون غریبه نشسته تا منپاشم شام درست کنم خو بیشعور خونه ی مادرت اگه خونه ی تو نیست که دخترشی،خونه ی منه که عروسشم؟وظیفه ی منه پاشم پذیرایی کنم ازتون؟منم به شکیب گفتم خودت پاشو یه چیزی آماده کن به من ربطی نداره.حالا بعد از شام نشستیم دور هم، مادر شوهر می گه دلم می خوادفردا واسه ناهار بریم بیرون. خواهر شوهرم گفت من این دفعه می خوام مهمون باشم واسه ناهار!مادر شوهرم هم در میاره می گه چی دوست دارین درست کنه؟ شوکه شدم. یعنی چی درست کنه. گفتم منم آشپزی نمی کنم.شکیب گفت نهایتش جوجه ای چیزی می بریم.اصلا هاج و واج موندم از این حجم از پر رویی. خودتون تصمیم می گیرین، خودتون برنامه ریزی می کنین، زحمتاشو می سپرین به یکی دیگه؟منم که کلا رفتم روی مود زیر بار نرفتن.نخوام کاری رو انجام بدم، دیگه رودرواسی نمی کنم راحت می گم.عکس العملشون هر چی می خواد باشه. فدا سرم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 10:06

صفحه بندی