موجودات گدا صفت - تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 5:00
اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو. مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه. عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه. مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان. بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی مادرشوهرم می مونن. بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بری...
یه صحنه از گذشته - تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 5:00
با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه. با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم. شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم. البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم. داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش ر...
یه دوست، یه خونه، یه خونواده - تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 5:00
سال های عمر آدم بدون اینکه متوجه باشه، به سرعت برق و باد سپری می شن و از روزهای گذشته، جز یاد و خاطره چیزی نمی مونه. صبح داشتم با دوستم فاطمه صحبت می کردم. فاطمه قدیمی ترین دوستم نیست، اما همیشه صمیمی ترین بود. از سوم دبستان با هم توی یه کلاس بودیم. همسایه بودیم و همبازی. ولی از دوم راهنمایی رسما دو...
خوشحالی واسه دیگران - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
خوشحالی واسه دیگران همسایه طبقه بالایی مون امروز اسباب کشی داشت. خونه سفارشن و اثاث کشی کردن به خونه ی خودشون. حالا این وسط من یه جوری خوشحال بودم انگار خودم خونه دارشده بودم حس خیلی خوبیه وقتی می بینی کسی به چیزی که می خواد می رسه. حتی وقتی توی خیابون ماشین گرون ارزش زیر پای مردم می بینمهم لذت می ب...
ننه - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
ببین چند ماه گذشته.آخرین پست وبلاگم واسه تاریخ هشتم اسفند ماه پارساله.یعنی روزی که روز آیندهش جنگ شد و اون روزای مزخرف استارت خورد.نمی خوام از اون روزا بنویسم. از صداهای وحشتناکی که گاه و بیگاه در طول شبانه روز می شنیدیم.به هر حال گذشت.من عید رو نتونستم برم خوزستان. تک تک با اعضای خانواده و فامیل تم...
خاله ماهی و دایی هرمز - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
خاله ماهی، دختر خاله ی ننه بود. همیشه اسمش برام جالب بود. ماهی رو هیچ وقت نشنیده بودم. نه قبل از ایشون، نه بعدش. خاله ماهی بعد از رفتن ننه، از خواب و خوراک افتاد. همه ش گریه می کرد و می گفت خواهرم رفت. اونقدر بیقراری کرد که حالش بد شد و رفت توی کما. چهارم خرداد، دقیقا روز چهلم ننه، خاله ماهی هم رحمت...
این مدلی دیگه نوبره - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
چهارشنبه ی گذشته یکی از دوستای شکیب تماس گرفت دعوتمونکرد پنجشنبه شب با مامانش و داداش و زن داداشش و یه دوستمشترک دیگه شون و خانمش همگی با هم به دعوت اونا شامبریم یه جا لب آب بشینیم. پنجشنبه شب با شکیب رفتیم محل قرار که به خونه ی اونانزدیک تر بود. وقتی رسیدن، دیدیم فقط داداشه و زن داداشه اومدن. اونم ...
آدمای عوضی - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
برادر شوهرم که قبلا گفته بودم دار و ندار خانواده ی پدری شو چند سال بعد از فوت باباشون بالا می کشه و همه رو بر باد می دهو با کلی بدهی می گرخه می ره خارج از کشور،حالا بعد از هزار سال بالاخره زن و بچه هاشو می بره پیش خودش.از روزی هم که اینا رفتن، دیگه یه ریال واریز نکرده واسه پرستار مامانشون. قرار شده ...
روزمره - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
چرا مهمونای مادرشوهر تمومی ندارن.خسته م خب. ***شکیب واسه خودش می ره باشگاه به من می گه تو هم برو. حالشو ندارم انگار. همون تایمی که اون می ره، منم واسه خودم زومبا می ذارم و باهاش تمرین می کنم. خیلی حس خوبی داره زومبا. مرسی Beto که این رقص باحال رو اختراع کردی. ***پسر دایی شکیب دندونپزشکه. شعورش ولی د...
بازم روزمره - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
چقدر دوس داشتم پرتغال بشه قهرمان جام جهانی. فقط هم به خاطر رونالدو. ولی حیف. ***امروز سالروز عقدمونه. شانزدهم خرداد هم سالروز ازدواجمون بود. هیچ برنامه ریزی خاصی نکردم واسه در زمان حاضر. دلم می خواد همسر جان سورپرایزم کنه ***در روز جاری تولد چهارتا گربه هامم هست. روزی که پیدا شدن و به من تحویل داده ...
بی دلیل! - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
بی دلیل! نمی دونم امروز چرا یاد آهنگ سبب از شادمهر افتادم.بعد هی تو ذهنم مرور می شد و قیافه م اینطوری بوداز متن ترانه ش:سبب منم که می شکنماما حرفی نمی زنماگه هیچ کس برام نموندواسه اینه که سبب منم این یعنی اوج ترانه سرایی برای یه آهنگ بود که اجرا هم شد بعد ملت میان از آهنگ مهمون شادمهر ایراد می گیرن!...
جیب بزرگ، دل کوچیک - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
آدم گاهی چیزایی می بینه که هیچ جوره قابل درک نیستن. یه خانم خیلی پولدار توی ساختمون خونه ی مادرشوهرم زندگی می کنه. می گم خیلی پولدار چون وقتی وارد خونه ش می شی، انگار واردیه قسمت از قصر شدی. از در و دیوار بگیر تا کل وسایل، لوکس بودن ازشون می باره. حالا همین خانم چند روز پیش یه توله سگ بومی بی مادر پ...
آرامش شب - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 11:20
خیلی لذت بخشه شبا کنار پنجره نشستن و بیرون رو تماشا کردن. بخصوص شبایی که ماه دقیقه و توی آسمون شب نورافشانی می کنه. سکوتی که همه جا حکمفرماست، واقعا به روح و ذهنم آرامش می‌ده.تنها پارازیت این لذت و آرامش، چسبای روی شیشه هاست.نمی دونم درشون بیارم یا بذارم بمونن.بگذریم. گاهی کنار پنجره که می شینم، یه ...
خونه شلخته، منم شلخته - تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 15:27
امروز همینطور که تو آینه نگاه می کردم دیدم چقدر چهره م آشفته س. از اون طرف چقدر درگیر جمع و جور کردن وسایل واسه اسباب کشی بودم و این طرف هم که اومدیم، باز مشغول پهن کردن وسایل بودم. اصلا هیچی به سر و صورتم نرسیده بودم. ابروهامو که نگو. مادر فولاد زره از من قشنگ تر بود کار و بار رو گذاشتم کنار رفتم ن...
موجودات پر رو - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 10:06
یعنی نمی دونم چی بگم از پر رویی بعضی ها. دیروز که پسر دایی شکیب سرزده اومد. این اوکیه. ما مستقلیم، اونم خواسته عمه شو سورپرایز کنه. امروز مادر شوهرم زنگ زده به دخترش که واسه شام بیاین. نمی دونم رو چه حسابی این کارو کرده اونم وقتی خودش نمی تونهپاشه آشپزی کنه. بعد هیچی هم نمی گه.شب من و شکیب و پسر دای...
خجالت نکش یا بکش - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 10:06
دیشب رفتیم سینما فیلم خجالت نکش 2 رو دیدیم.یعنی حالم بد شد از بیشعوری نویسنده و کارگردان. کاری به روال داستان و محتواش ندارم.بازیگرای یکی از پسرای قنبر و صنم با دوتا عروسا عوض شدن همباز قابل چشم پوشیه. ولی چرا اسماشون عوض شد؟چرا اون عروسه که پرستار بود یهو لهجه دار شد؟اصلا مگه می شه یه نویسنده و کار...
خوب شد دور شدیم - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 10:06
دیروز اسباب کشی کردیم بالاخره.یعنی واقعا خسته شدم. تایم خواب و بیداریم به هم ریخته. پاهام همچین درد می کنه که به سختی راه می رم یا می شینمو پا می شم. شکیب هم همینطور. البته اون واسه اسباب کشی نیست. لیز خورد افتاد زانوش درده. قشنگ عین پیر پاتالا دوتایی لنگان لنگان راه می ریم فعلا خونه ی جدید رو دوس د...
یه ماه شلوغ - تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 20:33
از بیست و پنجم اردیبهشت ماه تا حالا همینطور داره مهمون میاد.اولش که پسر عموی خودم بود که با شوهرم جفت و جوره.اومده بود یه چند روز موند پیشمون.فردای روزی که اون رفت، خواهر شوهرم از تهران اومد.اونم یه چند روزی موند.دو روز بعدش دختر عموی شوهرم اومد اونم چند روزی اینجا بود.همون روزی که دختر عمو رفت، مام...
سفرهای یه روزه - تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 19:24
اگه خدا قبول کنه، بالاخره خواهر بزرگه ی شوهر جانبا مامانش آشتی کرد بعد از دو سال. حالا ببینم اوضاع چطوره رفت و آمدشو شروع می کنه یا فقطمی خواد دوری و دوستی رو انتخاب کنه. امروز با شوهر جان و مادرش و دوتا خواهراش رفتیم قمصر. تا حالا نرفته بودم. چه شهر زیبایی بود.رفتیم از کعبه هم عرقیات و اینا خریدیم....
گهگاهی سینما - تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 16:05
دیشب رفتیم سینما فیلم مست عشق رو دیدیم. خوب بود. دوبله ش فقط یه مقدار مشکل داشت. بعضی بازیگرا نوشتاری صحبت می کردن بعضی گفتاری.برای منِ نویسنده این موضوع کاملا مشخصه و توی ذوق می زنه.بعد نمی دونم چرا کسی که کارش فیلم سازی و فیلمنامه نویسیههمچین چیزی رو تشخیص نمی ده.قسمتایی که بازیگر نقش سلطان سلیمان...