یه آهنگ، یه خاطره - تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 9:28
یه فلش شوهر جان داده دوستش واسه ش آهنگ شاد بزنهواسه تو ماشین. حالا تعریف این آقا از آهنگ شاد چیه من نمی دونم واقعا. چون جز چند مورد انگشت شمار، بقیه ی آهنگا نه متن شادی دارننه موسیقی شادی. امروز با خانواده ی خواهر شوهر رفتیم ابیانه. فوق العاده شلوغ بود ولی خیلی خوش گذشت. بارون بود و هوا حسابی سرد. د...
عنوانم نمیاد - تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:31
کلاس پیانو ثبت نام کردم. یه ساعت دیگه باید اولین جلسه مو برم.هیجان دارم ولی نمی دونم چرا معده م اذیته. شاید به خاطر چایی باشه. خیلی وقت بود چایی نخورده بودم. حتی صبح با صبحونه. حالا امروز هوس کردم دم کردم یه لیوان دو لیتری! چایی خوردم.حالا می بینم معده م یه جوریه. کلا مث آدم نیست که کارام. یا از اون...
تو این هوا چپیدم تو خونه! - تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:31
امروز هوا جوریه که آدم دلش نمی خواد توی خونه بمونه. دلم می خواد بریم بیرون با ماشین بچرخیم و دور بزنیم.ولی امروز ماشین نداریم ماشینمون دست دوست همسر جانه تا فردا. این آقای شوهر هم تنبل تر از اونه که باهام بیاد بریم پیاده روی. دیگه واسه خودم نشستم لب پنجره بیرونو تماشا می کنم فقط. کاش الان خوزستان بو...
گذر عمر - تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:31
جوون تر که بودم، به هر کسی که از نظر سنی بزرگ تر از من بودجوری نگاه می کردم که انگار دنیا مال منه. فقط چون جوون ترم. هفده هجده سالم بود. مدرسه رو تازه پشت سر گذاشته بودم و زندگی پیش روم بود. همه ش از اطرافیانم، زن و مرد، می پرسیدم چیکار کنم کهاز زندگیم راضی باشم سال های بعد. راستش هیچ وقت هم جوابی ن...
خرید - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 2:00
خیلی وقته می خوام برم شهر لوازم خانگی اما جور نشده برام. اینقدر که همه جا تبلیغاتشو با چهره ی پژمان جمشیدی می بینم، دوس دارم برم ببینم چه خبره. چیا دارن. حالا با آقای شوهر جان صحبت کنم ببینم فردا اوکیه بریم یا نه. البته از یه طرف هم می ترسم برم گاهی وقتا همینطوری بدون نیاز به خرید می ریم بیرون، بعدد...
ساز جدید - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 2:00
دیروز پیانو خریدم البته ساز مورد علاقه م گیتاره. ولی به خاطر مشکل عرق کردندستام مجبور شدم بذارمش کنار. حالا باید از نو پیانو رو شروع کنم.امروز یه ده جلسه کلاس دانلود کردم قبل از رفتن سر کلاسیه مقدار تمرین کنم یه چیزی یاد بگیرم که صفر صفر نباشم. ولی فک کنم استاد داشتن یه چیز دیگه س. حالا یکی دو ماه خ...
شب و آسمون زیباش - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 19:12
الان داشتم از کنار پنجره رد می شدم یهو چشمم افتاد به یهستاره که داشت سو سو می زد. اصلا دلم یه جوری شد. لامپا رو خاموش کردم تا بیرون بیشتر معلوم شه. آسمونبهتر مشخص باشه.به پنجره نزدیک تر شدم. ستاره ها و سیاره های بیشتری دیدم.دلم غش رفت. نمی دونم آخرین بار کی به آسمون شب وستاره ها نگاه کرده بودم. یاد ...
کره الاغ کدخدا - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 19:12
همسایه ی طبقه بالامون یه دختر کوچیک سه چهار ساله داره. این بچه از صبح تا نصف شب، در حال دویدن و بپر بپر کردنه. بعد صدای پاش به شکل ضربه های خیلی بدی از سقف شنیده می شه. یه بار که داشت باز بپر بپر می کرد، ناخودآگاه این شعر اومد تو ذهنم:کره الاغ کدخدا، یورتمه می رفت تو کوچه هااز اون روز اسم دختره رو گ...
تولدم - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 17:41
پنجشنبه شانزدهم آذر ماه، تولدم بود. این بار بالاخره من و آقای شوهر کنار هم بودیم. سال های قبل واسه تولدم همیشه اون اصفهان بود من خوزستان. برنامه داشتم واسه غروب پنجشنبه که بیرون بریم و یه جشن کوچیک دو نفره بگیریم. ولی نشد.دوست شوهر جان بهش زنگ زد که پنجشنبه تولد دختراشهو ارکستر دارن. اصرار کرد که حت...
دنیا اینجوری قشنگ تره - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 18:24
امروز صبح با مامانم اینا رفتم بیرون واسه خرید. قبلش فرصت نشد صبحونه بخورم. فقط دو سه تا شلغم و لبو خوردم. یکی دو ساعت بعدش، همچین گرسنه م شد که می خواستماز حال برم دیگه. خیلی حس بدی بود. تمام اون مدتی که دلم از گرسنگی ضعف می رفت، به اوناییفکر می کردم که این حس رو دارن، ولی هیچ راهی واسه برطرفکردنش ن...
از کجا میان؟ - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 18:24
یعنی چی آخه. دیشب باز خواب حامد رو دیدم. این مدت اصلا هیچ اتفاقی نیفتاد که اونو یادم بیاد. بعد قسمت مسخره ی خواب این بود که دیدم داره بهم زنگ می زنه. توی خواب با خودم گفتم اون که گفت شماره تو ندارم پس چطورداره زنگ می زنه. حالا مسخره تر اینه که منم شماره شو ندارم ولی رو صفحه گوشیمنوشته بود حامد این خ...
دلم خواست... - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 18:38
بارون واقعا لذت بخشه. اصلا حس و حالی رو که با بارش بارون بهم دست می دهنمی تونم توصیف کنم.دلم می خواست جایی بودم که همیشه بارون می بارید. دلم می خواست یه خونه داشتم دقیقا کنار یه رودخونه.یه تراس داشت که وقتی لبش می نشستم، پاهامو می تونستمتوی آب فرو ببرم.دیوار خونه به سمت رودخونه فقط شیشه بود. بارون ک...
بازم مشکل خواب - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 18:38
نمی دونم چیکار کنم. همچنان با خوابیدن مشکل دارم. از این طرف زوری خوابم می بره، از اون طرف یه مورچهاز کنارم رد شه بیدار می شم.گاهی هم اونقدر خوابم میاد که می خوام بمیرم ولی خوابم نمی بره. یعنی بین خواب و بیداری سرگردونم. بعد درست موقعی که می خواد خوابم ببره یهو چشمام وا می شهو دیگه تمام. دیگه مدتیه ا...
باد و باغ و بارون و خونه ی ننه - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 18:38
پارسال بود که چند روز اومدم خونه ی ننه موندم. حس و حالی که اون موقع داشتم اینقدر خوب بود که قشنگی شوهنوز یادمه.این مدت هر بار خوزستان اومدم، به ننه سر زدم ولی اون حال و هوا رو نداشت.حالا امروز، باز از صبح اومدیم خونه ی ننه. بابام توی باغ یه آلاچیق زده. از سحر یه لحظه بارون بند نیومده.بساط کباب کوبید...
کودک درون - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 13:15
خیلی دنبال جامدادی کتابی بودم. خیلی جاها سر زدم ولی پیدا نکردم. یادمه بچگیام یه جامدادی کتابی داشتم رنگش صورتی بود. روشم عکس سه تا خرسک و یکی دوتا خرگوشک بود.چند روز پیش داشتم توی باسلام عکس جامدادی ها رو نگاه می کردمدیدم یکی شون صورتیه با عکس خرسک و خرگوشک. دقیقا مث جامدادی قدیمیم نیست ولی تا حدودی...
در انتظار بارون - تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 16:44
پاییز رو دوست دارم ولی این بلاتکلیف بودن هوا کلافه م کرده. سرفه و عطسه و آبریزش بینی رو الان سه هفته س دارم. خسته شدم حسابی. البته هیچ کدومِ اینا باعث نمی شه پاییز زیبا نباشه. اونم وقتی توی زندون خونه ی مادر شوهر نیستم دلم بارون می خواد. یه بارون آروم و طولانی. یاد یه آهنگ افتادم که بچگیام از تلویزی...
شهر بازی - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 15:47
چند ساله اصفهانم، ولی هیچ وقت شهر بازی شهر رویاها نرفته بودم. روز جمعه داداشم و خانمش اومدن پیشم. البته از راه شمال. یکشنبه هم مامانم با خواهرم و شوهرش اومدن.دیگه دور همی گفتیم بریم شهر رویاها ببینم چی داره. چون یه بار دختر داییم خیلی تعریفشو داده بود. خلاصه رفتیم ولی واقعا جالب نبود. ارزش تعریف رو ...
این بار فرق داشت - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 20:36
این دفعه که باز واسه مادر شوهرم مهمون راه دور اومد، دیگهمثل دفعه های قبل برام آزار دهنده نبود.اونا خونه ی مادر شوهرم بودن و من خونه ی خودم. البته می رفتم پیششون. دو شب هم دعوتشون کردم خونه ی خودمون.خوب بود دور هم بودیم خوش گذشت. البته بماند که مادر شوهر شروع کرد به دخالت توی چیدمان خونه. این جاش خوب...
خونه ی قشنگم - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 19:35
یعنی خودم از خودم خنده م می گیره که دارم از چیزای ساده وپیش پا افتاده لذت می برم لباس می ذارم تو لباسشویی، کیف می کنم با شکیب می شینیم دوتایی ناهار می خوریم، کیف می کنم صبح از خواب پا می شم، لذت می برم. دلیلشم فقط اینه که هفت - هشت روزه خونه زندگیم مستقل شده توی همون ساختمون خونه ی مادر شوهرم، یه وا...
احوال مادر شوهر - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 21:52
فراموشیِ مادر شوهرم مرتب داره بیشتر می شه. یه حرف رو در طول روز چندین بار تکرار می کنه. یه سؤال رو صد بار می پرسه. خواهر شوهرم می گه به روش نیارین ولی موضوع اینه کهخودش کنارش نیست بدونه تحمل آدم توی چند بار شنیدنیه مطلب توی یه روز چقدره. یا اینکه یه سوال در طول روز حدود سی چهل بار پرسیده شهچقدر کلاف...