جوونیا و بازی آنلاین - تاریخ: 1399/1/12 ساعت: 9:01
امشب نمی دونم چی شد یاد بازیای آنلاینی افتادم که قبلا بازی می کردم. یادش بخیر دلم براشون تنگ شد. واسه بایت فایت، ایکاریم، گلادیاتوس.حتی واسه لیدی پاپیولار. خداییش دورانی بود واسه خودش. واقعا یادش بخیر.
زندگیه؟ - تاریخ: 1399/1/12 ساعت: 9:01
چرا این مردم نباید یه آب خوش از گلوشون پایین بره؟
بازم عشق و دردسراش - تاریخ: 1399/1/12 ساعت: 9:01
یه پسره هست همکارمونه چهره ی خوبی داره. حالا مدتیه می بینم شوهرم می گهدخترا دارن مزاحمش می شن. اونم کیا، خانمای همکار اینو که شنیدم باور نکردم تا دیروز که یکی از همکارام که با هم صمیمی تریماومد
سرمای دوست داشتنی - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 3:36
قدیما زمستونا تو خونه 250 تا لباس بافت می پوشیدیم، بعد تا سرمونومی کشیدیم تو حیاط قندیل می بستیم و شیرجه می زدیم داخل بخاریرو بغل می کردیم. حالا با همون تی شرت تابستون می چرخیم تو حیاط. نه که سرد نباش
چشمای ناز و معصوم - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 3:36
خواهرم یه توله هاپوی کوچولو تو کوچه پیدا کرد.با مامانش و خواهر برادراش تو یه خونه نیمه ساخته نزدیک خونه مامانم اینا زندگی می کردن.حالا نه اثری از مامانه هست نه بقیه ی توله ها. این طفلی تنها مونده.زیر
گذشته ای که گذشت - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 3:36
صبح با شکیب رفتم فروشگاه موسوی. همون پسره که چند سال پیشتو آموزشگاه بهم حمله کرد و خواست ببوستم. گوشی برای خواهرم می خواستم. اون متنوع تره گوشیاش. خلاصه ظهر تماس گرفتم باهاش ببینم اون گوشی که می خواست
خوشا شیراز و وضع بی مثالش - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 3:36
یه سفر یهویی به شیراز برامون پیش اومد. از دشت ارژن به بعد همه ش برف می بارید. خیلی هیجان انگیز شدم مث ندیده ها همه ش استوری می ذاشتم سیصد نفر پیام دادن کجام. فک می کردن دارم می رم اصفهان خ
حافظ دوست داشتنی - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 3:36
بعد از پنج سال دوباره حافظ رو دیدم. حیف که دیوان حافظم همرام نبود.هوا اونقدر سرد بود که نتونستیم بمونیم. شکیب هم هی می گفت بیا عکس بگیریم.کلا اونجور که دوس داشتم به دلم نچسبید.سر یه فرصت بهتر دوباره باید برم.
یعنی رفتیم خرید - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 3:36
رفتم شلوار جین بگیرم. بعد اونی که خوشم اومده بود رو گفت قدش نوده. خیلی تو ذوقم خورد. گفتم سایز نود و پنج یا صد چی دارین گفت هیچی به خانمه گفتم خب همه که نود نمی پوشن. بعد شلوار خودمو نشونشدادم گ
شگفتا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
به همین سرعت مهر به نیمه رسید.این همه روز یهویی کجا رفت؟
پیف! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
بعضیا همچین خودشونو می گیرن انگار آسمون باز شده فقط اونا روانداخته بیرون!برو بابا. یه نگاه به قیافه ت و سر تا پات بنداز بعد از دماغ فیل بیفت.
سرماخوردگی خر است - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
از سرما خوردگی متنفرم. آدم حال و حوصله ی هیچ کاریو نداره. مردم از بس سرفه کردم. آبریزش بینی که نگو. برم بخوابم که بهتره.
خونه مون - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
یه بار یه جا خوندم همه ی ما یه بار برای آخرین بار رفتیم تو کوچه بازی کردیم، بدون اینکه بدونیم اون آخرین بار بوده. یادمه خیلی دلم گرفت اینو که دیدم. خیلی از آخرین بارا رو نمی شه تشخیص داد. ولی امشب، من
به خاطر مردی که غمگین بود - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
دو ماه قبل از عروسی مون بود. شکیب به خاطر کارش نمی تونست بیاد خوزستان. واسه همینم خودم تنهایی باید هماهنگیا رو انجام می دادم. تالار، فیلمبردار، ارکستر، آرایشگاه، آتلیه، تدارکات پذیرایی، لباس عروس وخلا
سوپرایز قشنگ آقای عشق - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
امروز تولدمه ولی عشقم پیشم نیست. من خوزستانم اون اصفهان. با این حال بازم سوپرایزم کرد. منم که عاشق سوپرایز حالا چه جوری. تماس گرفت پرسید کجایی، گفتم تازه از حموم دراومدم. گفت تو اتاقتی، گفتم آره. گفت
من فقط حسابگرم! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
مادر شوهرم به من می گه خسیس. ولی من اصلا خسیس نیستم. فقط جوری که اون خرج می کنه و انتظار داره منم اونجوری باشم، خب نیستم.مادر شوهرم یه جوری برعکس بقیه ی مادر شوهراس. همیشه می شنوم می گن مادر شوهر من ن
حالم بد شد دیگه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
دیگه می خوام بالا بیارم از بس رفتم گوگل و مهناز افشار رو دیدم اصلا حالم از خبرنگاری به هم می خوره. یه چیز بی عرضه رو اینقد بزرگش می کنن که نگو. عکس جنجالی مهناز افشار در بغل ابی! حالا عکسه رو با
باز باران - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:36
عاشق بارونم اونم بارون پاییزی راستی، چرا پاییز داره تموم می شه؟ اصلا این فصل برام یه چیز دیگه س. مهر ماه که می شه یه حس خوب سراغم میاد. آذر که تموم می شه، اون حس هم می ره. تمام سال حسش با پاییز
مرور خاطرات - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:52
وبلاگمو پاکسازی کردم. از بیخ و بن شاخ و برگ اضافه شو چیدم.وقتی مرور می کردم مطالبشو، دیدم بار اول 23 اسفند 95 از شکیب نوشتم.هیچ ایده ای نداشتم که یه سال بعد، یعنی 21 اسفند 96 بهم پیشنهاد ازدواج می ده.
چه وضعیه آخه - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:52
لعنتی چرا وضع این مملکت درست نمی شه. چرا همه ی فشارا رو مردمه.قبلا شاید کمتر اینا رو حس می کردم. ولی الان که می خوام ازدواج کنم و باید خونهبگیریم، وسایل خونه رو تهیه کنیم، عروسی بگیریم و کلی کار دیگه،