حالا ببین
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:52
بعضی وقتا همه چیز یه جور کوفتی شخمی می شه.غلط بکنم دیگه کار خوب کنم. تموم شد.بار اولم نبود ولی قطعا بار آخرم بود.
طاقتم سر اومد
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:52
هفته ی آینده آقای شوهر میاد طاقتم سر میاد تا بیاد! بیشتر از یه ماه و نیمه ندیدمش
چه زود
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:52
چه زود ماه اول بهار داره تموم می شه. چه زود روزا می گذرن.سال ها چقدر سریع جاشونو عوض می کنن. عمرمون مث برق و باد داره می ره.قبلا اینجوری نبود. گذر زمان اینقدر سریع نبود. شایدم فقط ما بچه بودیم.
تولد آقای عشق
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:52
چند روز پیش تولد عشقم بود. ولی پیشش نبودم.تمام تعطیلات عید رو اینجا بود. بعدش من باهاش رفتم اصفهان.ولی خب کار پیش اومد و برگشتم خونه وگرنه می موندم تا بعد از تولدش.البته خونه ی مادرشوهرمم خیلی راحت نی
میشکول
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:52
خیلی دلم می خواد حیوون خونگی داشته باشم. ولی چون می ترسم بمیرن این کارونمی کنم. خیلی اذیت می شم بعدش.دیروزم یه ماهی کوچولو داشتم مرد چهار سال پیشم بود. چهار عید سر سفره ی هفت سین می ذاشتمش.از دیشب که
باید بنویسم
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 23:28
نمی دونم چرا دیگه مثل قبل نمیام بنویسم. قبلنا بیشتر روزمرگیامو می نوشتم اینجا. چرا الان نمیام، نمی دونم. خیلی بده که نمی نویسم. عادت داشتم به ثبت اتفاقای روزانه م. اون موقع شاید خاص نبودن ولی مرورشون چند سال بعد خیلی خوب بود. باید از نو بنویسم.
خو دلتنگم
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 23:28
سه هفته س شکیبو ندیدم. اعصابم خورده. دلم براش تنگ شده. دوران عقد با کسی که همشهریت نیست واقعا سخته. همه ش دوری و دلتنگی. اووووووف
چرا پیشم نیست
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 23:28
شب مزخرفی رو گذروندم. کلافه م. کاش عشقم پیشم بود. به آغوشش نیاز دارم. به بوسه هاش. به اینکه سرمو بذارم رو سینه ش و آروم بگیرم. اَه... از همه چیز بدم میاد.
چند روز خوب
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 23:28
یکشنبه شب قرار بود خواهر شوهرم اینا که اومدن شهر ما بیان خونه مون. هر چی نشستیم و نشستیم نیومدن تا طرفای ده و نیم. زنگ که زدن رفتم پیشوازشون. اومدن تو حیاط سلام احوالپرسی و روبوسی کردن بعد خواهر شوهر
یه فیلم
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 7:30
داشتم یه فیلم می دیدم الان. چهارتا دوست بودن که بعد از پنج سال همو دیدن. بعد شوهر یکی شون بهش خیانت کرده بود این به روی خودش نمیاورد. وقتی دوستاش می فهمن با هم بحثشون می شه و تهش زنه اعتراف می کنه. اع
تولدمه
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 7:30
امروز تولدمه اولین تولدیه که تنها و غمگین نیستم. یادمه سال های قبل، همیشه روزای تولدم حسابی گریه می کردم. از تنهایی. ولی امسال همسرم کنارمه. خدا رو شکر. امیدوارم هیشکی تنها و غمگین نباشه. همه به آرزو
گناه داشت
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 7:30
هفته ی پیش توی اینستا، یه میمون کوچولو دیدم که سرش بدجور ضربه خورده بود. پرستاره که تو مرکز نگهداری میمونا بود می گفت وضعیتش خوب نیست. خیلی معصوم بود میمونکه دلم براش کباب شد. بعد از اون، هر روز می ر
باید زودتر بخوابم
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
خوابم نمیاد. واسه خودم همینطوری توی گوشی می چرخم. آقای همسر خواب تشریف دارن. یه جا هم بند نیست همه ش می چرخه. حالا من بخوابم, تا صبح به زور دو بار جا به جا بشم. ولی شوهر جان نهایتا ده دقیقه بی حرکت بمونه. بگیرم بخوابم,. باز صبح مادر شوهر می گه تو تا 11 خوابی فردا چطور می خوای به کارات برسی
یه سفر کوچولو
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
امروز می ریم تهران خونه ی خواهر شوهر. راستش دوست ندارم برم دلیلشم نمی دونم. ولی چون یه بار واسه نرفتن شکیب رو پیچونده بودم، این بار دیگه چیزی نگفتم. بریم یه دو سه روز خونه ی خواهر شوهر جون. تازه امشب
موکولک
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
دو هفته پیش شکیب یه خرگوش کوچولو برام خریده بود. خيلی ریزه میزه بود بچه بود هنوز. خیلی دوسش داشتم. سفید سفید بود، بعد دور چشماش سیاه کشیده بود. گوشاشم سیاه بود با یه ذره از پشتش. فضولی می کرد مث چی.
بلاتکلیف
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
الان یک ماهه اصفهانم. خسته شدم یه مقدار. ولی به خاطر کلاسم باید بمونم. گفتم یه هفته برم خونه باز برگردم. چون یه ماه دیگه از کلاسم مونده هنوز. میام اینجا دلتنگ خانواده م می شم می رم اونجا دلم برا عشق
انگار باید بمونم
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
می خواستم شنبه بعد از کلاسم برم خونه خودمون. ولی اینجور که می بینم نمی شه. انگار,ی باید, بلیطمو پس بدم. چون حال مادر شوهرم اصلا خوب نیست. نمی تونم تو این شرایط همسرمو تنها بذارم. فقط یه خواهر داره این
زندگی به سبک اینجا
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
آخر موندم تا بعد از تموم شدن کلاسم برگردم خونه مون. این چند روز خونه ی مادر شوهر اثاث کشی داشتن. هنوزم تموم نشده. واقعا اسباب کشی مزخرفه. دستام از خاک و زیاد شستن ترک برداشته و می سوزه. راستی، چقدر ز
خواهر شوهر
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
امشب رفته بودیم خونه ی یکی از دوستا و همسایه های قدیمی شکیب اینا. بعد خانمه به خواهر, شوهر,م می گفت چرا زن داداشت رو زن داداش صدا نمی زنی. خواهر, شکیب گفت وا خاله حرفا می زنی. زن داداشم جای دخترمه بهش بگ
بگیرم بخوابم
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
خوابم میاد ولی نمی دونم چرا نمی خوابم امروز بیرون یه خرگوش دیدم قد خودم بود. ولی یاد خرگوشکم افتادم. دلم براش تنگ شده چرا مواظبش نبودم دو خط می نویسم چهار مشت از شکیب می خورم از بس تو خواب تکون می