بازم کرونا
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 4:58
پنج شب پیش ننه تو بیمارستان بودم ماسک می زدم مریض نشدم. بابام یه روز رفت پیشش کرونا گرفت بعد یه ذره که تب و لرزش آروم گرفت و تونست بلند شه از جاش، دیگه رعایت نکرد و منم ازش گرفتم امروز همه ش تب و لرز داشتم. پاشویه کردم برطرف شد. حالا حدود یه ساعته که باز تب و لرزه برگشت. زیر پتو واسه خودم دارم بلرزو...
بازم کرونا
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 11:52
پنج شب پیش ننه تو بیمارستان بودم ماسک می زدم مریض نشدم. بابام یه روز رفت پیشش کرونا گرفت بعد یه ذره که تب و لرزش آروم گرفت و تونست بلند شه از جاش، دیگه رعایت نکرد و منم ازش گرفتم امروز همه ش تب و لرز داشتم. پاشویه کردم برطرف شد. حالا حدود یه ساعته که باز تب و لرزه برگشت. زیر پتو واسه خودم دارم بلرزو...
اسم های این دوره زمونه
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 11:52
نشستم تو حیاط. صدای بازی بچه ها البته بیشتر صدای جیغیکی شون از بیرون میاد. اینجا هنوز بچه ها بیرون بازی می کنن و تا ماماناشون بیدارن، اینا هم تو کوچه و خیابون سر و صداشون میاد. چیزی که برام جالبه اسماشونه. آراد، آیسان، آرسان، آیما، آتنااسمایی که خیلی به گوشمون آشنا نیست. زمان ما اسما خیلی فرق داشت. ...
آتوس
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 11:52
هفته ی پیش بود صبح شکیب داشت می رفت بیرون دیدم زنگم زد گفت بیا دم در. رفتم پایین دیدم یه بچه گربه نشسته تو چهارچوب در حیاط. شکیب گفت یه ذره ماشینو این ور تر گرفته بودم له شه بود. نگاش کردم دیدم چشماش به هم چسبیده. بینی شم آب اومده. مشخص بود سرما خورده. دوتایی دلمون نیومد ولش کنیم. آوردیمش خونه و بعد...
جمعه و بی حوصلگی
-
تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 14:17
این دفعه خوزستان رفتنم فقط ده روز طول کشید. شکیب گفت حوصله ش سر می ره تنهایی دیگه منم باهاش برگشتم اصفهان. در حالی که قرار بود بمونم. حالا امروز واسه خودش با دوستش رفت بیرون من توی خونهحوصله م سر رفته بود. وقتی نمی شه جمعه ها دوتایی بریم بیرون، اونم باید بمونه تو خونه.به خاطر بودن مادرش، قطعا نمی تو...
نوروز
-
تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 21:29
دوست داشتم تحویل سال رو کنار خانواده م باشم. شکیب هم دوست داشت خوزستان باشیم. ولی چون پرستار مادرشوهرم رفت مسافرت، مجبور شدیم بمونیمتا برگرده بعد ما راه بیفتیم بریم. خیلی از دست خواهر شوهرم کفریم. بیشعور خودش اینجاستبرنامه ای هم واسه مسافرت نداره. بعد پا نمی شه بیاد پیشمامانش بمونه حداقل ما به تعطیل...
برای پیروز
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 17:40
چقدر امروز صبح با دیدن خبر از دست رفتن پیروز ناراحت شدم. یعنی واقعا دامپزشکای بی عرضه و بی سوادی بودن اونا کهاز اول موقع تولد این توله ها، بدون دستکش بهشون دست زدنو باعث شدن مادرشون دیگه بچه هاشو نپذیره. منی که سواد دامپزشکی ندارم و یه فرد عادی محسوب می شم، می دونم نباید به جوجه و توله ی پرنده ها و ...
چسب رازی!
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 17:40
بچه که بودم همیشه با خواهرم مریم، می رفتیم سراغ وسایلو ابزارهای بابام. همیشه یکی دوتا چسب رازی توش پیدا می شد. ما هم عشقمون این بود که چسبا رو خالی کنیم روی دستمونو بعد که چسبید، شروع کنیم به کندنش. خیلی کیف می داد.الانم رفتم سراغ وسایل شوهرم دیدم یه چسب رازی هم توشه.ورش داشتم زدم به دستم فک کردم مث...
سبز ارتشی
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 17:40
واسه عید یه مانتو خریدم رنگش سبز ارتشیه.این رنگ رو همیشه دوست داشتم ولی اولین باره چیزی می گیرمکه این رنگیه. مانتو رو که گرفتم، شکیب گفت منم یه پیرهن می خرم همینرنگ که با هم ست بشیم. گفتم عالیه. دیگه رفتیم خیلی جاها رو گشتیم تا یه پیرهن پیدا کرد کهدلخواهش باشه. راستش بعضی پیرهنا رو که می دیدم، ناخود...
حکایت جاری و شوهرش
-
تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 13:03
امروز بعد از مدت ها، جاریم و بچه هاش اومدن دیدن مادرشوهرم. خیلی دلم واسه جاریم می سوزه.کم سن و سال بود که باباش شوهرش داد به یکی که بعد فهمیدن معتاده و مجبور شد توی دوران عقد جدا بشه ازش. داداشش دوست شوهر من بود. یه بار که داداشه با شوهر جان کار داشت اومد دم در خونه شون، برادر شوهرم همون موقع میاد ب...
کاش
-
تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 13:03
امشب دلم گرفته. یاد خونه مون افتادم. زندگی مستقل داشتیم. نباتی بود. اون روزا خوشحال تر بودم.اینجا اومدنمون اشتباه بود. کاش هیچ وقت نمی اومدیم. کاش مقاومت می کردم. کاش شرایط طور دیگه ای بود.کلافه م. Adblock test (Why?)
جمعه و گردش
-
تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 13:03
امروز به شوهر جان گفتم دلم می خواد برم میدون نقش جهان. گفت باشه. عصری با هم رفتیم. حدود یه ساعتی اونجا بودیم. بعدشم گفتم دلم کباب ترکی می خواد. دیگه پیاده رفتیم سمتچهارباغ و اونجا کباب ترکی خوردیم.بعضی وقتا مث امروز، اصلا دلم نمی خواد با کسی بیرون بریم.شکیب صبح به خواهرش اینا گفته بود که عصری با هم ...
یه تجربه ی فوقالعاده
-
تاریخ: 1401/11/19 ساعت: 3:26
امروز صبح زود بیدار شدم. البته هشت و نیم واسه من زوده اومدم تو حیاط دیدم یه مه نیمه سنگین همه جا رو گرفته. یکی از قشنگ ترین صحنه هایی بود که تا حالا دیده بودم. سرد بود واسه همینم زود رفتم داخل. ولی حیفم اومد این زیبایی طبیعی رو از دست بدم. دیگه پا شدم صبحونه ای که ننه آماده کرده بود رو برداشتمو اومد...
روز از نو
-
تاریخ: 1401/11/19 ساعت: 3:26
از وقتی برگشتم اصفهان، باز داستانای تکراریِ مسائل روزمرهبا مادرشوهر و پرستارش شروع شد. مادرشوهرم بعضی وقتا قندش میفته. واسه همینم همیشه یه چیز شیرین دم دستش می ذارم که اگه یه وقت بیرون بودیمو اینطوری شد، مشکلی براش پیش نیاد. جالب اینجاست که هر وقت خودمون خونه ایم و قندش میفته، اصلا دست به شکلات یا ظ...
خونه باغ ننه
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 21:48
مادربزرگم بیرون شهر یه خونه باغ داره. همونجا هم زندگیمی کنه می گه نسبت به شهر راحت تره براش. دیروز اومدم که برای دو سه روز پیشش بمونم.امروز پاشدم کمک ننه شروع به تمیز کاری کردم.شستن و جارو کشیدن و مرتب کردن. ننه یه اتاق و یه سالن بزرگ هم واسه مرغ و خروساش داره.رفتم تو اتاق مرغکا دیدم واسه خودشون تخم...
باغ و مه و بارون
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 21:48
پیش ننه موندن یه کم بیشتر از چیزی که انتظار داشتم طول کشید. ولی اصلا خسته کننده نیست. تازه کلی هم کیف می ده چوندو روزه داره تمام وقت بارون می باره بارون همیشه و همه جا عالیه. ولی اینجا یه چیز دیگه س. یه حیاط بزرگ که می تونی با یه چتر، راحت توش بچرخی. یا بری توی باغ و فرو ریختن قطره های بارون رو از ر...
یه تجربه ی فوقالعاده
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 21:48
امروز صبح زود بیدار شدم. البته هشت و نیم واسه من زوده اومدم تو حیاط دیدم یه مه نیمه سنگین همه جا رو گرفته. یکی از قشنگ ترین صحنه هایی بود که تا حالا دیده بودم. سرد بود واسه همینم زود رفتم داخل. ولی حیفم اومد این زیبایی طبیعی رو از دست بدم. دیگه پا شدم صبحونه ای که ننه آماده کرده بود رو برداشتمو اومد...
پرستار
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 2:38
وقتی همه چیز زیر سر توئه ولی وانمود می کنی بی گناهی، واقعا حس بدی داره با پرستار مادر شوهرم فردا باید قرارداد جدید ببندن. امروز مادر شوهر زنگ زد به دخترش که من هیچ کاری ندارم پسپرستار هم لازم ندارم. مژگان خودش کارا رو انجام می ده خواهر شوهرم هم گفت باشه دیگه نمی کنه زنگ بزنه به من ازم بپرسه که نظرم ...
خوب یا بد
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 2:38
یه بار به مطلبی دیدم اگه اشتباه نکنم عکس دو تا قرص بود کهزیرش پرسیده بود کدومشو انتخاب می کنی؟قرص قرمز فک کنم بیست و پنج سال زمان رو به عقب می بردو فرصت درست کردن اشتباه های زندگی رو در اختیار شخص قرار می داد، در عوض قرص آبی زمان رو پنج سال جلو می بردو هشتاد و پنج میلیاد تومن هم پول می داد به شخص. ا...
فیلم ترسناک می خوااام
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 2:38
دلم یه فیلم ترسناک خوب می خواد که واقعا بچسبه. خیلی وقته چیز جالبی ندیدم. نمی دونم قسمت دوم راهبه کی میاد. یا مرد کج و کوله.کاش واسه هالووین امسال یکی شون اکران شه البته کو تا هالووین Adblock test (Why?)