من کیم اینجا کجاست! - تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 13:33
خیلی وقته نیومدم اینجا, تار عنکبوت خونه رو ورداشته یه گرد گیری بکنم تا غیر قابل سکونت نشده
خدا رو شکر - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
پس فردا شکیب باز می ره اصفهان. اعصابم خورده. باز یه ماه و خورده ای نمی بینمش. دو ماه پیش مث امروز، داشتم گریه می کردم که نمی خوامش. امروز دوسش دارم و هیچ حسی به هیچ شخص دیگه ای جز اون نمونده. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
جواب دختر تنها - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
من عشق رو برای اولین بار با حامد تجربه کردم. یه عشق بزرگ و واقعی. گرچه هیچ وقت نفهمیدم برای اون کی یا چی بودم. ولی می دونستم خودم چه حسی بهش دارم و چقدر بهش وابسته م. چیزی که اون نبود و خیلی راحت بهم
فقط باید می خواستم - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
"چطور ممکنه به یکی حسی نداشته باشی، بعد از ازدواج بهش وابسته بشی. آیا همه ی دخترا اینجورن؟" این سوال آقای وحید هست. ولی نمی دونم چرا سوالاشونو راحت نمی پرسن. این چیزی نیست که خصوصی پرسیده بشه توی پست
من و سریالام - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
وقتی یه سریال رو خیلی ساله دنبال می کنی، تموم که می شه خیلی ناراحت کننده س. چون چند سال با اون داستان و شخصیتاش زندگی کردی. یادمه Dexter که تموم شد ناراحت شدم. The Vampire Diaries رو که نگو. دیمن عزیز
کارای چندش - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
دیروز دوستم بهم می گفت چرا عکس طرف!!! رو نمی ذاری پروفایلت بهش گفتم مگه بچه م یا عقده دارم! واقعا چه کاریه بعضیا تا شوهر می کنن وضعیت و پروفایل واتس اپ و اینستاشون می شه عکسای شوهره و غیر از این چیزی
شب های اصفهان - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
الان یه هفته س اصفهانم. شبا اکثرا با شکیب بیرونیم. شب های اصفهان دیگه غمگین نیست. ازش خواستم حتما سی و سه پل بریم. رفتیم. یاد وقتی افتادم که زیر پل های های گریه می کردم و دلم نمی خواست از اصفهان برم. ولی این شهر هم عاشق من بود. همونطور که من عاشقش بودم.
سلام بر عشق - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
جمعه 15 تیر 97، یه تاریخ خاص بود واسه من. امشب خطبه ی عقد بین من و شکیب جاری شد تا بشیم زن و شوهر. همیشه جایگاه عقد رو از بیرون می دیدم. ولی امشب خودم اونجا نشسته بودم. امشب عروسی که بله می گفت من ب
خانواده ی جدید - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
بامزه س وقتی یه دختر هم سن خودت صدات می زنه زن دایی تازه پسر 27 ساله ی خواهر شوهرم شب خواستگاریم بهم گفت سلام زن دایی که سوژه شد اصلا مادر شوهرم همسن مادربزرگمه. خواهرای شوهرم همسن مامانمن. و آقای
از دست اینا! - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
امروز خواهر زاده ی شکیب رفت خونه شون بعد از یه هفته که اینجا بود. عشقم تا اومد ذوق کنه، زن داداشش زنگ زد گفت دخترا رو بردم خونه یه ریز می گفتن می خوایم پیش زن عمو باشیم امروز هیچی دیگه امروز هم کامل
عنوان تکونی - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 22:35
یه تغییراتی توی عنوان وبلاگ و نویسنده ها ایجاد کردم. شاید دائمی باشه شایدم نه. به هر حال دوست نداشتم نویسنده ی متن هام همون مژگان قبلی باشه
گاهی... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
گاهی بعضی حرفا رو نمی تونی به زبون بیاری. حتی توی وبلاگت. همه چیز گفتنی نیست. گاهی باید کسی باشه، زل بزنی تو چشماش، خیره خیره... حرف نزنی. بذاری از چشمات بخونه نگفته هاتو. گاهی باید لمس کنی. دستاشو، صورتشو، بچسبی به تنش، و اونم تنگ بگیردت به خودش، تا لرزش خفیف تنتو حس کنه و بفهمه دور از اون آغوش چی ...
مثل اونه؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
این چند روزه هر کاری کردم کامبیز بیخیال نشد. می گه با تو بودن برام حس قشنگیه که می خوام به دستش بیارم. منم از تکرار دوباره ی پنج سال پیش می ترسم. بهش گفتم شرایطش مشابه یه موقعیتی هست که چند سال پیش داشتم. یه ذره براش توضیح دادم شباهت ها رو. فکر کردم پیگیر نمی شه دیگه. شوکه شد ولی پا پس نکشید. گفت به...
شاید بتونه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
نمی دونم چرا امروز حوصله م نشد برم شعبه. جلسه مو کنسل کردم و موندم خونه. راستش این پسره خیلی ذهنمو درگیر کرده. دیشب با خودم فکر می کردم من مگه وقتی کسی میاد خواستگاری بهش فکر نمی کنم؟ یعنی اونا که اکثرا مامانا یا خواهراشون براشون انتخاب کردن حق دارن که بهشون فرصت داده بشه ولی این که خودش انتخاب کرده...
یه تجربه ی جدید - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
تصمیم گرفتم برم کلاس پتینه و دکوپاژ. دو جا سر زدم. یکیش شرایطش عالی بود فقط یه کم راهش دوره. حالا از شنبه ی آینده باید برم کلاس. یه لیست هم خانمه داد که باید بگیرم. ذوق دارم واسه کار با رنگ ها
قالب وبلاگمو می خوام - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
قالب وبلاگم پریده اعصابم خورده درستش کردم من عاشق خونه مونم
حس کج و معوج - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
گاهی خیلی حس و حال نوشتن دارم، طوری که ممکنه چند تا پست با هم بذارم. گاهی هم اصلا نوشتنم نمیاد. مث الان با اینکه حرفا تو ذهنم می چرخه. ولی خب دوس ندارم بنویسم خوابم میاد، ولی نمی دونم چرا بیدارم؟!
روزای شلوغ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
بعد از اون ده روز بیکاری، دو هفته ی شلوغ داشتم. هفته ی آینده شلوغ تر هم می شه. یکشنبه یه جلسه اهواز داریم که حتما باید شرکت کنم. کلاس پتینه هم از هفته ی دیگه شروع می شه. روزای زوج کلاس پتینه باید برم، روزای فرد هم تدریس گیتار گرفتم. گفتم گیتار. چند شب پیش، دیدم کامبیز یه کلیپ توی واتس اپ برام فرستاد...
همچین خوابم میاد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
دیروز و امروز شدید شلوغ بودم. بخصوص امروز. ساعت 8 و نیم صبح راه افتادیم سمت اهواز. ساعت 12 ظهر تا 9 شب جلسه بودیم. اونم با این گرمای خدا نشناس اهواز که کولر هم نمی کشید. دیگه 12 و خورده ای بود رسیدیم خونه. همچین خوابم میاد. خوب شد فردا صبح رو خالی کردم. بگیرم سیر بخوابم واسه خودم
نِ می دو نَم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:54
این پسره هر روز خدا می گه بیا همو ببینیم. بساطی شده واسه مون. می گه بیا با هم بریم بیرون. گفتم فکرشم از سرت بیرون کن. می گه از من می ترسی؟ می گم از تو نه، از پچ پچ مردم آره. باز می گه می ریم یه جا کسی نباشه کسی نبینه. گفتم بهت اعتماد ندارم. دست خودم نیست. گذشته یادم میاد. یاد شبی که با حامد دوتایی ر...